بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:32  توسط مینا
|
در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم
چه سخت است در دل گريستن و کوله باري از غم را بر دوش کشيدن
و رنج تنهايي بردن و بر زبان نياوردن و تکيه گاهي بس مطمئن را از دست دادن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:30  توسط مینا
|
دير هنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم باغ آرزوها به شوق بهار روي تو خزان ها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد؛
نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛
عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش برنيارند؛ مهديا!
معراج نشيني بگذار و از پرده غيبت به دراي و رخسار محمدي بنماي؛
که خيل منتظران به جان آمده از حقارت و عيدهاي دنيايي، چشم بر بلنداي وعده ديدار تو دارند.
اي گوشوار عرش الهي! آرمان انتظار را به کوله بار صبر و يقين، بر دوش مي کشيم و به ترنم آواي ظهور سرخوشيم، هر بامداد ، ياد طلوع تو را در سينه مي پرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مي زنيم.
عمري است که اشک هايمان را در کوره سوزان حسرت ها انباشته ايم و انتظار جمعه اي را مي کشيم که جويبار ظهورت از پشت کوه هاي غيبت سرازير شود، تا آن کوره را بدان آب غاموش سازيم و آن حسرت ها را به دريا ريزيم.
سبکبار تن خسته امان را در زلال آن بشوييم.
اي اميد بي پناهان، بيا...بيا.
از ثري تا به ثريا، دل هاي بي قراران، شيداي يک نگاه توست.
از سوي تا ماسوي جان هاي بي پناهان، نثار قدم هاي تو باد.
بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاي عهد انتظار را دستي برافشان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:28  توسط مینا
|
نگو دلیل رفتنت دور شدن از عشق منه
نگو که نفرین میکنی دلم دوباره بشکنه
بدون با رفتنت دلم جای شکستن نداره
تا وقتی نیستی این دلم بهونه تو رو داره
***
حالا که رفتنی شدی بذار دلو فدات کنم
برای بار آخرم یک دل سیر نگات کنم
بذار اگه مردنی ام ، برای چشمات بمیرم
نمیخوام آرزو به دل قبر رو درآغوش بگیرم
توروخدا نذار پیش دل خودم شرمنده شم
بذار خیال کنه دلم که من هنوز به فکرشم
خبرنداره که میخوای تنهای تنهاش بذاری
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:25  توسط مینا
|
آمدي ...
اتفاقي بودي در زندگي ام ...
تصور آمدنت در ذهنم نمي گنجيد ! ...
چه مي خواهي بگويي ؟! ...
مي دانم گفتني هايت را گفتي ! ... من هم همينطور !
اما خدا ؟! ...
خدا ! ... آري خدايي كه حاكم ست و قادر ! ...
به من و تو چه مي خواهد بگويد ؟! ...
تويي كه به سادگي آمدي ...
و من كه از كار خدا حيرانم ! ...
خودم را به خدا مي سپارم ... تو را هم به خدا مي سپارم ...
و از خدايمان كه هر دو به بودنش و به حكمتش ايمان داريم ...
عاجزانه مي خواهم كه مسيرمان را از همين لحظه براي هردويمان مشخص كند ... !
هيچ چيز مشخص نيست ! ...
در شرايطي قرار گرفتيم كه تنها خداست كه تصميم مي گيرد ...!
خداي بزرگ من ! ...
بر من رحم كن ... ! بر معصوميت روحم ... بر چشمان خيس هميشه منتظرم ...
رحم كن بزرگوار مهربان ! ... راه زندگي ام را بر من آشكار ساز ...
با اميد به مهرباني هميشگي ات ... زنده ام ...
مرا بيش از اين منتظر نگذار ... از تو مي خواهم راه زندگي ام را بر من آشكار كني اي قادر متعال .
يقين دارم ... به مهر و خوبي ات ... مي دانم كه مرا زياد منتظر نخواهي گذاشت .
مي دانم ... تو مهربانتريني ... !
مي دانم ... مرا منتظر نخواهي گذاشت ... و همه چيز را بر من آشكار خواهي كرد ... !
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:17  توسط مینا
|
گویند که او می آید ودرختان دگر طاقت ایستادن ندارند کوچه های تاریخ پر از گرد وغبار ظلم است انسانهاجز گوشت و استخوان چیزی ندارند گوئی احساسات در میان ما مرده است وماشینها زندگیمان را تسخیر کرده اند تو گوئی او می آید؟ آری او می آید به آسما نگاه کن، خشم کرده است اشک خود را دریغ می دارد زمین هر روز و شب ندا سر می دهد کجاست.کجاست آنکه باید بیاید وهنوز من وتو آماده آمدنش.............. وگویند که او می آید .بىگمان خواهد آمد در صبح يك آدينه! سوار بر سمند سپيده با رايت آفتاب بر دوش، تا به اهتزاز درآورد آن را بر بلنداى گنبد گيتى! او مىآيد تا با آذرخش ذوالفقارش سينه شب را بشكافد! و خورشيد خدا را نمايان سازد! او مىآيد زيباتر از هزار نگار و خوبتر از صد هزار بهار!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط مینا
|
برای تو می نویسم... از عمق احساس
می نویسم تا بدانیکه طپش قلبم به خاطر توست
برای تو می نویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لابه لای خرابه های قلبم لانه گزیدودر آن ها گلستانی جاودانه ساخت
برای تو می نویسم تا بدانی دوری تو برای من مثل دوری ماهی از آب است ودوری کبوتر از آسمان .
برای تو می نویسم اینک.... از عمق وجودم... با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی عشقت گم شده است
برای تو می نویسم .... اینک تا بدانی
دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:14  توسط مینا
|
در تقويم انتظار، همه فصل ها از عطر بهاري مهدي (عج) متبرک است.
نوروز منتظران روزي است که از شب نيمه شعبان آغاز مي شود.
انتظار، فاصله اي است ميان دو جمعه: جمعه ولادت و جمعه ظهور.
بهار، همه طراوتش را مديون يک گل است: گل زيباي نرگس.
اگر سختي زمستان غيبت نبود، شوق آمدن بهار عدالت معنا نداشت.
خانه تکاني، رسم قديمي همه منتظران بهار است. بهارِ مهدي (عج) از راه مي رسد، خانه تکاني دل ها را فراموش نکنيم.
بهترين هديه اي که مي توان براي گلدان شکسته قلب منتظران خريد، يک شاخه گل نرگس است.
جمعه ها کافي نيست، هر روز سهمي را به امام زمان(عج) اختصاص بدهيم.
منتظران واقعي به اشک و آه و دعا اکتفا نمي کنند.
نيمه هاي شعبان مي آيند و مي روند، حيف است اگر فقط با نقل و مشکلات و شيريني برگزارش کنيم.
کم لطفي مهمان است بر سرِ سفره بنشيند و صاحبخانه را نشناسد، حتي اگر او را نبيند.
امام زمان (عج) بيشتر از آن به گردن شيعه حق دارند که فقط نيمه هاي شعبان به يادشان بيفتيم.
اگر خورشيد از چشم ما پنهان مانده است، تقصير ابرها نيست، چشمان ما باران نخورده است.
حتي اگر امام از چشم ما غايب باشد، باز هم ما از چشم او غايب نيستيم.
اي کاش روزهاي »غفلات« ما از شب هاي »غيبت« او طولاني تر نبود.
مبادا فقط وقتي همه درها به رويمان بسته شد، درِ خانه امام زمان (عج) را بزنيم.
مکه با همه »صفا«يي که دارد، بي گل روي مهدي (عج) بي»صفا« است.
هر دستي در آرزوي بوسيدن حجرالاسود است، حجرالاسود در آرزوي بوسيدن دست مهدي (عج) است.
منتظرتر از امام زمان (عج) سراغ داريم؟ 1167 سال در انتظار!
دلنشين ترين اشعار در ديوان انتظار، سروده دل سپرده ترين شاعران است، آنها که دل به حضرت مهدي (عج) سپرده اند.
نمازِ هيچ مأمومي بي امام اقامه نمي شود، ما چند رکعت را به امام خويش اقتدا کرده ايم؟
دير و زودش مصلحت است، امّا هيچ عريضه اي بي جواب نمي ماند.
التماس دعا .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:20  توسط مینا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:13  توسط مینا
|
بيا تا شيشه تنهايي را بشكنيم و بر لب حوض بنشينيم و به دنياي خوبيها فكركنيم
بيا تا كينه زدل همه بزداييم و بر مركب عشق سوار شويم
بيا تا آرزوهاي يكديگر را بر هم برسانيم دست دل همديگر را بر هم دهيم
بيا تا نگاه آشتي را بر چشمان هم هديه دهيم
بيا مرحم زخمهاي ديرين شويم
بيا تا ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:10  توسط مینا
|